کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

اسباب کشی نزدیک است.......

سلام عزیز دلم خوبی؟فدات بشم الهی......... دیروز جمعه بود من و بابا داود از صبح رفتیم خونه ی جدید و تا ساعت 3.30 شستیم و سابیدیم خیلی خیلی خسته شدیم اومدیم خونه دوش گرفتیم بعد اومدیم پیش شما تازه از خواب بیدار شده بودی الهی فدات شم ناهار خوردیم و یه کم استراحت کردیم و دوباره با شما و مامان سکینه و بابا حسن رفتیم اونجاولی نازگلم خیلی شیطونی کردی فدات بشم الهی که اینقدر تو ماهی......... شب هم اومدیم خونه از فرط خستگی سریع نماز خوندم و خوابیدم بابا به شما شام داده بود و اومده بودی کنارم خوابیده بودی..... نصفه شب صدام کردی گفتی مامان اخه من خوابم نمیبره گفتم چرا الهی فدات شم گفتی میخوام اونجا بخوابم و با دست به وسط من و بابا اشاره کرد...
30 ارديبهشت 1391

مادرم روزت مبارک....

سلام یکی یدونه.چراغ خونه .قند ونبات .شوکولات من.آبنبات من........ عزیز دلم بازم چند وقتی شده که نیومدم نمیدونم چرا بعضی وقتا از سیستم خودم نمیتونم نی نی وبلاگو باز کنم .امروزم شانسی باز شد دوستت دارم عزیز دلم....... 31 فروردین خاله آزاده ما رو دعوت کرد تهران من با شما چهار شنبه بعد از ظهر رفتیم و باباجون پنج شنبه شب اومد چون ما می خواستیم پنج شنبه از صبح بریم.خلاصه کلی خوش گذشت و کیف کردیم . هفته بعدش هم 6 اردیبهشت خاله سمیرا اینا از همدان اومدن ساوه و با هم رفتیم دهات خاله لیلا اینا که بازم خیلی خیلی خوب بود و تو با یلدا کلی بازی کردین قربونت برم الهی کلی خاک بازی کردی و من کاملاً آزادت گذاشته بودم تا بازی کنی و شخصیت نازت رو بشناسی.....
23 ارديبهشت 1391
1